|
امامزاده طاهر، نزديكي كرج از
در كه وارد ميشوي راه چنداني تا مزار آرام بامداد نيست؛ آرامگاهش نيز مثل روحش
ساكت و پر صدا است. سكوت او نيز هنوز سرشار از ناگفتههاست.

شعری بسیار زیبا و پرمغز از شاملوی
عزیز:
من درد در رگانم٬
حسرت در استخوانم ٬
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید .
سر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم
.
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود
ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود ٬
احساس واقعیتشان بود ٬
با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود ٬
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود
.
ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با
نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون
نیاورند .
افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود آنان به
ابر شیفته بودند
و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل
فریفته بودند .
ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند
٬
ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش ٬
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ٬
ای کاش می توانستم .
|