|
عبارات فوق بیشک برای هر
ایرانی ای آشناست و با شنیدن آنها ذهن بی درنگ به یاد سردر کوتاه زورخانه و کشتی و
جوانمردی و پهلوانی و تختی می افتد . اما اگر ما همین عبارات را
برای مردمانی دیگر-باترجمه یا بی ترجمه- به کار ببریم آیا آن حس،
تصور و ایده ای که فوراً در ذهن یک فرد ایرانی متبادر میشود در ذهن او نیز بازتاب
خواهد داشت؟
برای پاسخ به این پرسش
بایستی نگاهی انداخت به حضور تیم ملی ورزش پهلوانی و زورخانه ای ایران که در طول یک
هفته و در طی 5 اجرای مختلف ساحت و عالمی دیگر از تمدن و فرهنگ ایران زمین را به نمایش
گذاشت.
خبر حضور این تیم به ژاپن
قریب به دوسال پیش در اجتماعات گوناگون ایرانی مطرح بود و بحثی هر چند ناچیز برسر
آن شکل می گرفت. شاید کمتر کسی فکر میکرد که ورزش زورخانه
ایران-که امروز میان جوانان ایرانی هم چندان شهرتی
ندارد-
بتواند در ژاپن حاضر شود، برنامهای اجرا کند، تحسینی برانگیزد و دلی برباید.
|
 |
این یأس ها و امیدها ادامه
داشت تا اینکه در حدود 3 ماه پیش خبر حضور این تیم
به مصاحبه بمبی خبری در ژاپن پخش شد. تقریباً کسی انتظار نداشت
که از میان ورزش های گونه گونی که ایرانیان به آن می پردازند قرعه فال به نام این
ورزش خورد و با آمدنش طرحی نو در اندازد.
تیم ملی ورزش پهلوانی و
زورخانه ای ایران چهارشنبه اول دسامبر به ژاپن آمد و طبق برنامه قرار شد تا این تیم
در روز جمعه سوم دسامبر نخستین برنامه خود را اجرا کند.
تصور اولیه براین بود که
چند مرد قوی هیکل با رفتن چند شنا و گرفتن میل و کباده و تخته شنا، ورزشی را به
نمایش میگذارند و برنامهای پر می کردند. اما آن هنگام که پا به کارزار
گذاشتی و بعد از تشریفات و سخنان اجرا و حرکات و موسیقی را می دیدی و می شنیدی حس
میکردی که روح و جانت با پهلوانی اجیر گشته و حس بزرگی و افتادگی می
کنی.
تشریفات تمام شده بود که
9
نفر
بر روی سن حاضر شدند، هر بر صندلیی نشستند. صدای زنگ همیشه آشنا زورخانه به صدا درآمد و ضرب زورخانه نوید از برنامهای
پربار می داد
سه نفر که مرشد میدان
بودند ضرب زورخانه میزدند و اشعار پر مغز و غنی حماسی و مذهبی میخواندند و سه نفر
دیگر دف زنان عرفان ایرانی را ترسیم میکردند و آن سه تن دیگر با نواختن تنپک و طبل
فضای رزمی و بزمی ایران را نتبور می ساختند.
هارمونی و هماهنگی به
همراه درون مایه عرفانی و معنوی آلات موسیقی و اشعار حماسی مذهبی حاضران را در حال
و ساحتی دگر برده بود. شاید حضور این حال را بیش
از چهره ایرانیان می توانستی در چهره حیرت زده ژاپنی ها
ببینی.
آنان
که این ورزش برایشان تازگی داشت اما با کومه های طبل و ضرب و دف چنان شفعی یافتنه
بودند که توگویی هر یک سمایی را اندیشه می کنند!
با زنگ آخر زورخانه اجرای
اشعار حماسی تمام شد، زمانی کوتاه سالن در هم همه رفت و هریک از وجد خود برای دیگری
سخن می گفت.
پرده دوباره بالا رفت این
بار مرشدان آماده بودند تا با زدن زنگ پهلوانان را به گود
بخوانند.
پهلوانان به سبک و آداب زورخانه وارد صحنه شدند و یاعلی گویان و رخصت
گویان به اجرای برنامه پرداختند.
برنامهای که طبق آداب و
سنت زورخانه همراه بود با شعر شاهنامه و تحرک بندی و هنر
ایرانی.
هر
لحظه برنامه «آنی» برای «حالی» و هر
«حال» فرصتی بود برای تجربه ای.
.jpg) |
یک جا تجربه بود برای دیدن
«سنگ» جای دیگر تجربه بود برای فهم «میل» مقامی دیگر حسی بود برای یافت «کباده» و جای دگر زمانی بود برای تحسین «چرخ» پر شکوه
برنامه تمام شد اما تشویق
ها تا دقایقی طولانی ادامه داشت، کمتر کسی تصور میکرد تا در آن روز با چنین هنر
عظیمی مواجه شود، برخی هم که از شدت شکوه به شور آمده بودند اشکی میریختند و
لبخندی از شادی سر می دادند!
اما در این میانه این
تشویق ها یک چیز معلوم بود، و آن این بود که هنر اگر اصیل باشد مرز نمیشناسد و هنر
اصیل، «یگانه راه نجات انسان معاصر از غرق شدن در پوچی
است»
با
اتمام دست زدنها به نتیجه سئوالم رسیدم. میشد ایرانی نباشی و هنر
شاهنامه و کشتی و تختی و پهلوانی و جوانمردی را نشناسی اما ساحت دل را آنگونه که
هست دریابی. آن ساحت چیزی جز ساحت حضور دل نبود
!
|
|