|
ایرانیان این کنایه را که سنگها را بسته و سگها را رها نموده اند را گاهی اوقات بیان می کنند اما ماخذ آنرا نمی دانند، در صدد برآمدم که ببینم داستان آن چیست . این یک حکایت از گلستان سعدی است . حکایت را خواندم و گفتم شاید مفید باشد که دوستان دیگر نیز بدانند . داستان از این قرار است .یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت در قلب زمستان و او را ثنایی گفت: فرمود تا جامه از وی برکندند و از ده بدر کردند .
مسکین برهنه به سرما همی رفت . سگان در قفای وی افتادند . خواست تا سنگی بردارد
و سگان را دفع کند زمین یخ بسته بود . عاجز شد . گفت این چه بد فعل مردمند،
سگ را گشاده اند و سنگ را بسته .امیردزدان از غرفه بدید و بشنید و بخندید و گفت:ای حکیم از من چیزی بخواه گفت جامه خود میخواهم اگر انعام فرمایی کرم باشد .رضینا من نوالک بالرحیل
امیدوار بود آدمی به خیرکسان مرا به خیر تو امید نیست ، بدمرسان
سالار دزدان بر حالت وی رحمت آورد و جامه باز فرمود و لباچه پوستینی و درمی چند بر آن مزید کرد و بدادش و عذر خواست و لطف بسیار کرد.
|